بهار، سال قبل، آنجا

خرید بک لینک

این روزها که بارون میاد، خیلی زیاد یادِ روزهای بهاریِ سالِ قبل میافتم. بهارِ سالِ گذشته، اولین تجربه زندگی توی یک شهرِ کوچیک رو با خانواده کوچیکمون داشتم.

یادمه خیلی بارون میبارید، بیشتر وقتها هوا ابری بود و با دلِ من راه میاومد. چون منم مثل خیلیهای دیگه بارون رو دوست دارم. گاهی باد هم دستش رو میذاشت تو دستِ بارون و باهاش همراهی میکرد، قطرههای بارون رو مثل یه شلاق به پنجره میکوبید و من محوِ تماشا میشدم. آخه منم مثل خیلیهای دیگه، فکرایی دارم که تو بارون یادم میان.

میبارید، میبارید و میبارید...ساعتها میبارید و فرصت بیرون رفتن رو از ما میگرفت اما من سرخوش بودم به دیدنِ بارشِ بهاری...

امسال اما بهارِ متفاوتیه؛ رنگش، طعمش، حسش، فرق داره. دوباره برگشتیم به کلانشهر، بارون میاد، حتی برف میاد، پشت شیشهایم، گاهی از هیجانِ این هوا چشمام برق میزنه. اما...

امسال هم فرصت بیرون رفتن از ما گرفته شده، حتی اگه بارون و برف نباشه، بازم فرصتش نیست..امسال پشتِ خوشحالیه دیدنِ بارون، یه نگرانیه عمیقی هست که به قول قدیمیها، چنگ میزنه به دلم.. تمومشدنی نیست، مثل نگرانیه امتحان و ازدواج و زایمان نیست، فرق داره، خیلی فرق داره...

همش مراقبم این بهار، این نگرانی و این تفاوتهاش، من رو از پا درنیاره..

دل به دريا زده ام...

ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 5:52

صفحه بندی