رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آرزوی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
شد عمرها که بردهای از خویشتن مرا
باز آورم که سوختم از آرزوی خویش
خود را چنان ز هجر تو گم کردهام که هست
مشکلتر از سراغ توام جستجوی خویش
تا مست کفتگوی تو گشتم، ز همدمان
بیگانهوار میشنوم گفتگوی خویش
این جنس گریه، عرفی، زاعجاز برتر است
دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش
عرفی شیرازی
پینوشت: شعرِ زیبا، حتی اگه با حال و هوای دلم جور نباشه، من رو به وجد میاره. حالا تصور کنید این غزل با من چه کرد!
دل به دريا زده ام...ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 87