پیش نوشت: چند روزه که توی تهران، هوا ابری میشه، بارون میاد، بعضی جاها برف میاد و دوباره آفتابی می شه. آفتاب چند روز ادامه پیدا میکنه و دوباره داستان تکرار میشه. توی این تکرار، روزهایی هم وجود داره که بخاطر سرمای هوا و نبودِ بارندگی، هوا آلوده میشه.
اصل حرفِ دل: به خودم نگاه می کنم و می بینم که خیلی از روزهای زندگیم، انگار دارن از این روند پیروی می کنن:
هوای افکارم ابری میشه، حس می کنم همه چیز توی هاله ای از ابهام فرو میره، نمیدونم دارم به کدوم سمت میرم. هرچی تلاش می کنم که از توی ابرها و مه ها، یه نشونه پیدا کنم که بهم بگه دارم درست میرم یا غلط، موفق نمی شم.
بارون میاد، شاید هم برف. می بارم، می بارم، گاهی تا چند روز و از صبح تا شب و شب تا صبح می بارم، طوری که خطر آبگرفتگی و سیلاب تهدیدم می کنه! غرق می شم توی ایده های ناب و خالص، با عطر دل انگیز نمِ خاک بارون زده. شونه هام خم می شن زیر بارِ این همه فکر و خیال_مثل شاخه های درختهای برف زده_ مژه هام قندیل می بندن از نگاه...
آفتابی می شم. نور میاد و به ایده هام گرما میده. راه رو نشونم میده. یخ هام رو باز می کنه و انرژی میده برای آغاز کردن، برای رفتن، برای یکجا نموندن، برای خوندن و لذت بردن، برای نفس کشیدن تو هوای تازه و زندگی بخش...پیش به سوی کامیابی!
چند روز میگذره و آلوده میشم، به حرفهای منفی، به نگاه های نامطمئن. نفس کم میارم، از پا می افتم، میشینم و به یه یک جا خیره میشم.....
دوباره ابری میشم، می بارم و می بارم، راه رو پیدا می کنم، زندگی رو مزه مزه می کنم و....ادامه ماجرا.
پی نوشت: من و این روزهای زمستون، چقدر شبیه همیم.
دل به دريا زده ام...
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 182