تو هر لحظه متولد میشوی

خرید بک لینک

پیش نوشت: توی این پست، نظراتِ کاملاً شخصیم لحاظ شده، حرفهایی که از دیگران یاد گرفتم و تبدیل شدن به نظرات و روشهای خودم. راههایی که من تصمیم دارم انجامشون بدم و به کسی توصیه نمیکنمشون. پس این نوشته، صرفاً درمیون گذاشتنِ حرفهای توی ذهنم با شما و ثبتش توی وبلاگ هست، نه چیزی بیشتر.

من متولد, دهه شصت هستم، همون دههای که اگه بچهها نیمه دوم سال _مخصوصاً زمستون_ به دنیا میاومدن، تاریخی که _اکثراً_توی شناسنامهشون ثبت میشد، بهار یا تابستونِ سال بعدش بود. همون سالهایی که یواشیواش جنگ داشت تموم میشد، همه امید داشتند که روزهای بهتری قراره بیاد، دلخوشیها ساده بود، و هرچیز سادهای بهونهای برای دلخوشی...

فامیل و اقوام دورِ هم جمع میشدن و _به گفته خودشون_ کلی کیف میکردن! ما بچهها هم اون وسطها وول میخوردیم، بعضی وقتها هم مثل مرغ و جوجه کیش میشدیم تو حیاط، تا بزرگترها راحتتر، حرفهای مهمِ درگوشیشون رو بزنن!

معلوم نبود بچهها از کی تاثیر گرفتن، نمیشد فهمید من شبیه خالهام شدم یا دخترخالهام شبیه مامانم! هرچی که بود، متاسفانه همه مثل هم بودیم و کلی هم ازین موضوع خوشحال و راضی!!

این روزها که خودمون یه دختر داریم، خیلی بیشتر یاد دورانِ کودکیم میافتم. تمام تلاشمون اینه که تکتربیتی بزرگ شه، با مریضیِ جسمش کمتر نگران میشیم تا مریضیِ روانش. همه سعیمون بر اینه که از دیگران تاثیر نگیره و کارهای ساده رو اشتباه انجام ندیم.

یکی از چیزایی که خیلی برامون مهمه که دخترمون بیش از اندازه براش ارزش قائل نشه، تاریخ تولدشه! اینکه چه روز و چه سالی به دنیا اومده، به نظرم خیلی مهم نیست، اینکه سنِ شناسنامهایش چقدره، فقط یه عدده. مهم قلبشه، مهم فکر و عقیدهاشه که چقدر رشد کرده.

روز تولدش برای من که درد کشیدم و عرق ریختم خاطره داره، برای پدرش که پابهپای من استرس رو تحمل کرد و با به دنیا اومدنش گریه شوق روی گونهاش نشست، خاطره داره، نه برای دخترمون...

اگه من، به عنوان مادرش، هر سال، یک روز خاص رو براش بزرگ کنم، انقدری که مثل یه پرنسس توی یه سالن مجلل براش تولد بگیرم، عکس آتلیهای بگیرم، کلی هم مهمون دعوت کنم، دارم چه چیزی رو براش مهم جلوه میدم؟ دارم بهش چی رو ثابت میکنم؟ جز اینه که بهش میفهمونم که عددها مهم هستن و تو هر ۳۶۵ روز یکبار لایقِ همچین جشنی هستی؟

من نمیخوام دخترمون، سالی یکبار، با دهها هدیه، _که خیلیهاش مورد تایید من و پدرش نیست_ مواجه شه و بقیه سال توجه کمتری بگیره،

من دوست ندارم دخترمون، بخاطر چیزی که توش نقشی نداشته_یعنی تولدش_ پاداش و توجه بگیره.

تولدِ واقعی فرزندِ یکساله من، روزی بود که برای اولین بار، کتابش رو خودش ورق زد، روزی که راه رفت، روزی که اولین قدمهاش رو توی خیابون، با پاهای کوچیکِ خودش برداشت. و اون روزها، از طرف من و پدرش، _که احتمالاً تا سالها، مهمترین و تاثیرگذارترین آدمهای زندگیش هستیم_ پاداش و توجه و تشویق گرفت.

دخترِ ما هر لحظه متولد, میشه و ما با لبخندمون هر لحظه رو براش جشن میگیریم.

پینوشت: کیک خونگی و چای دارچین، بدون حضور گوشیهامون برای ثبت رنگ و شکل کیک و انتشار در شبکههای اجتماعی و بدون هیچ مناسبتی، شیرینترینِ لحظههاست.

دل به دريا زده ام...

ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:58

صفحه بندی